• نوای مردم، برای مردم
  • About People and For People
  • اولین سایت خبری مستقل شهرستان سنندج
  • Navayeabidar Local News Portal
تاریخ انتشار : یکشنبه 2 آبان 1395 / 22:27   کد خبر : 4233   گروه : اجتماعی
308 متر نفوذ در دل عمیق ترین غار جهان/

گزارشی شگفت انگیز از سفر غارنوردان بریتانیایی به کوهستان شاهو

کنجکاو هستم بدانم تا چه اندازه زندگی مردم ناحيه کوهستانی شاهو که ما ديديم تغيير کرده است. آيا هنوز گله های گوسفند و بزها را در تابستان به چراگاه های مرتفع می برند و رهگذران خاک آلود از گذر گاه های خشک عبور مي کنند.

کنجکاو هستم بدانم تا چه اندازه زندگی مردم ناحيه کوهستانی شاهو که ما ديديم تغيير کرده است. آيا هنوز گله های گوسفند و بزها را در تابستان به چراگاه های مرتفع می برند و رهگذران خاک آلود از گذر گاه های خشک عبور مي کنند.

به گزارش نوای آبیدر به نقل از شاهوخبر؛ در بخش اول این گزارش که تحت عنوان «سینه ستبرکوهستان شاهو جایگاه عمیق ترین غارجهان» به تشریح  منطقه کوهستانی شاهو و کشفیات صورت گرفته توسط گروه فرانسوی پرداخته شد؛ اینک در بخش دوم، ترجمه گزارش اولیه گروه کوهنوردی وغارنوردی بریتانیایی ها در سفر به کوهستان شاهو  و غارنوردی در عمق چاه های طبیعی این کوهستان می آید:

«حادثه بزرگ غارنوردی» نوشته «مارتين فار» مجموعه ای است که گزارش های گرد آوری شده را در برمی گیرد و با عنوان«مسافرتی متزلزل به ايران، در جستجوی رکوردی در عمق غارنوردی» به چاپ رسيده است؛در اين بخش خلاصه ای از ترجمه اين گزارش پرداخته می شود.

دراین گزارش کوهنوردان حاضر در گروه به اشتراک هایی در خصوص مشکلات اجرای برنامه ها،توانايی ها و ابتکارات فنی کوهنوردان در میان تمام مليت ها پی برده می شود و از ديد يک کوهنورد با اوضاع این ورزش در کشور متبوعش آشنا می شويم؛ «جان اليوت» سرپرست گروه و «جويف ريچينگز» مسئول خزانه داری، رهبری تيم را به عهده دارند. مارتین فار به عنوان نویسنده گزارش های گروه به همراه نامزدش«سالی بیلیس» وتنها زن همراه گروه نیز با سایر اعضا که جمعا بالغ بر 16 نفر می باشند حضور دارند.

ترجمه گزارش تيم اعزامی انگليس

در طی ماه های ژوئن و ژوئيه سال ١٩٧٧-مصادف با خرداد و تير ١٣٥٦ - تهیه لوازم و مقدمات سفر بزرگ ما با شدت وسرعت تمام ادامه داشت؛ در همان مدت مشخص شد که اکثر اعضای گروه تا کنون به طور جدی يک چنين برنامه ای را انجام نداده اند. با در نظر گرفتن اينکه ما درصدد به دست آوردن رکوردجهانی غارنوردی بوديم  واينکه هرچيزی که برای اين مهم  نياز داشتيم همه اش آماده بود،عدم آمادگی تيم را نمی توانستيم نا ديده بگيريم.

استفاده از روش های جديد غارنوردی جهت پيمايش غارهای عمودی، آن هم در جايی که هزاران مايل از انگلستان فاصله داشت چيز چندان لذت بخشی نبود. برای بسياری از افراد اين سفر بزرگترين و طولانی ترين سفر زندگيشان بود و در واقع بخاطر آن می بايستی شغلشان را قربانی کرده، بیکار گشته و همه اندوخته هايشان را نيز هزينه کنند؛برای تعداد اندکی هم اين سفر در واقع يک تعطيلی طولانی بود که نبايد زياد جدی انگاشته شود.

ميدانستيم که درکوهستان شاهو غارهای فراوانی وجود دارد؛اين موضوع راگروه کوچکی ازغارنوردان فرانسوی به سرپرستی «جان فارسی» طی مکاتباتی به ما خاطر نشان شده بودند؛مهم ترين غاری که آﻧﻬا اشاره کرده بودند،غارشاهو یا کوروش کبير بود که نسبت به ورودی غار ١٨٥ متر عمق داشت و ارتفاع دهانه ورودی آن از سطح دريا، حدود 3 هزار متراست؛ با در نظر گرفتن اين که نقطه شروع غار نسبت به عمق دره بسيار مرتفع می باشد، از اين رو اين احتمال وجود دارد که عمق غار تا ٢١٥٠ متر باشد.

تيم غار نوردی ما نسبت به تيم اعزامی قبلی که به غار پراو رفت، حداقل اين نگرانی اوليه را نداشت که آيا اصلا در آنجا غاری وجود دارد يا نه! ما می دانستيم که در کوهستان شاهو غارهايی وجود دارد و در ضمن ما همه عوامل بالقوه برای شکست رکورد غارنوردی را همراه داريم؛ اين را در طی بازديدهايی که از ساير غارها داشتيم متوجه شديم. فقط گروهی برای اينکه از عهده فنون غارنوردی برآيند تمرينات روزانه را شروع کرده بودند،که مي توان گفت تا حدودی در اين مرحله آماده شده بوديم.

برای صرفه جويی در هزينه ها قرار بود با اتوبوسی که کاملا برايمان ناشناخته بود سفر کنيم؛ این وسیله نقلیه عمومی درسال ١٩٥٤در شرکت اتوبوسرانی شهر «بريستول» مورد استفاده قرار مي گرفت. شعارها و نشانه های چند رنگی که روی پنجره ها و در و ديوارهای بيرونی کشيده شده بود توجه مارا به عظمت مسافرتمان جلب ميکرد بهتر بود اين وسيله را برای نمايش هنر معاصر در نمايشگاه هنری به تماشای عموم می گذاشتند تا يک تيم غارنوردی با اين کوه متحرک تلو تلو خوران به مقصد برسند .در هفته های بعد نسبت بد به اتوبوس دادن يک جنايت محسوب می شد. ما در حدود دويست و پنجاه کيلو گرم کنسرو و مواد غذايی همراه با دو کيسه بار بزرگ از لوازم فنی که قرار بود در پايان سفر برای برنامه های بعدی در انتهای مسير جا بگذاريم را در داخل اتوبوس قرار داده پس از جاگير کردن بارها و سوار شدن افراد در ميان ابری از دود و خاک که از اگزوز خارج شد مسافرتمان را آغاز کرديم.

با سرعت چهل ،پنجاه مايل در ساعت به طرف شرق انگليس رانديم و شب هنگام همگی اعضای تيم خوشحال در «هانترز لاج» جمع شده وباقی مانده پولمان را به سلامتی هم نوشيديم.پولی که برای به دست آوردنش حداقل دو هفته می بايست کار مي کرديم. در ادامه راه آن شب را به بريستول رسيده چادر زده، خوابيديم؛ صبح متوجه شديم نصف فنری در نزديکی بريستول شکسته و برای تعمير آن در اين شهر مانديم؛ سايرين هم به بسته بندی وسايل پرداختند. «مايک» قيافه آرامی داشت و هرگز نمیشد اضطراب و تشويش را از قيافه اش خواند. او ابرو هايش را تکان داده و گفت،  فنر شيکونديم . پس از تعمير و جاگير کردن وسايل متوجه شديم که اين همه بار را نمي توان داخل اتوبوس جای داد و سرپرست تصميم گرفت بارهای ضروری داخل و مابقی روی اتوبوس گذاشته شوند.

هرکسی چيزی را ضروری می دانست؛کسانی که باتکنيک تک طناب برای صعود و فرود آشنابودند،نرده باﻧﻬای طنابی را برداشته ودر طرف ديگر اتوبوس نرده باﻧﻬا را پايين می آوردند؛ يومارها و ساير ابزارهای فنی را بالا می گذاشتند. ﻧﻬايتا «باب لويس» در همه جا حضورداشت و لوازم را سرو سامان داد. خبرنگارها عکس گرفته و ما به راه افتاديم و متوجه شديم برای يک شب ديگر بايد توقف کنيم.

عبور از «بندر دوور» تعدادی فنر اصلی را از بريستول بار کرديم و از بندر دوور يک کشتی پيدا کرده و در راه اصلی خود قرار گرفتيم؛ از پياده شدن در «اوستند» و حرکت با اتوبوس مدام بايد توقف می کرديم که موتور آن خنک شود، مشکل عمده رادياتور بود و اگر اتوبوس ما در گرمای اروپا نتواند ادامه دهد در ترکيه و گرمای ايران هيچگاه دوام نمی آورد. در فرانکفورت مجبور به خريد دو رادياتور ديگر شديم که يکی را يدکی برده وديگری را روی ماشين سوار کرديم، يعنی حالا دو رادياتور روی اتوبوس نصب بود؛ اما مصيبت های ما کاملا پايان نيافته بود.

شبی دير وقت، زمانی که از ناحیه «فيرن پاس» در کشور اتريش می گذشتيم اتفاقی ديگر افتاد؛ در حالی که يک روز خسته کننده که سرتا سر آن به ايستادن و حرکت مجدد گذشته بود و افراد اکثرا از خستگی به خواب رفته بودند و من جلو، نزديک راننده نشسته بودم؛ مايک سرش را برگرداند و فرياد زد آتش...؛ هيچ کسی عکس العملی انجام نداد، اتوبوس ايستاد و مايک در حالی که بلندتر می گفت آتش، با کپسول اطفای حريق، آتش را خاموش می کرد.

همه اعضا عصبی، نگران وخسارت دیده بودند، هنوز پنج روز از سفر نگذشته بود. بعد از دردسرهايی ماشين تعمير و سفر باز هم ادامه يافت و سپس استانبول رسيديم. غار نوردان اشخاص کاردان و مبتکری هستند. اتوبوس تحمل گرمای آسيا را نداشت و ما تصميم به نصب سومين رادياتور گرفتيم. رادياتور دوم درست جلو رادياتور اول بود و حالارادياتور سوم نيز در کنار آن دو نصب شد؛ اين يک ابتکار واقعی بود که در آن تکه های کوچک لوله در کنار هم قرار گرفته و آب در گردش و اتصالات درست کار می کرد.

در روز پانزدهم به مرز ترکيه و ايران رسيديم. بعد از سه روز به منظره کوه های آهکی قبل از شهرکرمانشاه قرار داشت رسيديم كه همه را شگفت زده نمود. اينجا مرکز عظمت سنگ های آهکی جادويی بود. اين کوه هادر واقع حاشیه کوهی بود که در آن «غار پراو» قرار گرفته بود. بعد از ١٨ روز دلواپسی از همراهی نکردن اتوبوس سرانجام به مقصد رسيديم . تازه به کرمانشاه رسيده بوديم که به خانه يک زوج انگليسی مقيم کرمانشاه دعوت شديم. پس از ترک بريتانيا اولين حمام واقعی را گرفتيم.

تاآخرين روزهای اقامت ما در ايران اين زوج مهربان کمک های زيادی به ما کردند. ما به باشگاه بين المللی رفتيم- باشگاه شرکت نفت کرمانشاه- ما آنجا خيلی راحت بوديم و خود را واقعا در خانه خود احساس می کرديم.بعد از گذراندن يک شب لذت بخش، ساعت ٥ بيرون رفتيم. ساعتی بعد فهميديم کرمانشاه شهر بزرگی است و ما در آن گم شده ايم. هيچ آدرسی از زوج انگليسی يا باشگاه نداشتيم، اگر هم داشتيم امکان حرف زدن با مردم برايمان مقدور نبود، شرايط عجيبی بود؛ به تدريج متوجه شديم که جايی در نزديکی ما عده ای با سوت زدن به همديگر علامت می دهند، آشفته شديم اگر آﻧﻬا تصميم به حمله می گرفتند هيچ کس وجود نداشت که به ما کمک کند.

در واقع اين تجربه وحشتناکی برای ما بود که کلا ١٥ دقيقه طول کشيد. ماشينی ﭘﻬلوی ما ايستاد، اضطراب ما را دربرگرفت. دو نفر يونيفرم پوش  با اشاره به ما فهماندند که سوار شويم. به آرامی سوار شده و با آهستگی و خجالت گفتيم که انگليسی هستيم. آن غرور انگليسی را از دست داده بوديم. ما فکر می کرديم امشب را در زندان خواهيم بود، اما مستقيما مارا به منزل ميزبانمان بردند. دچار خجالت زدگی شديم، پليس هايی که هدايتمان کردند خنديدند و رفتند. روز بعد به طرف کوه های موعود حرکت کرديم، از کرمانشاه حدودا 60 كيلومتر به سمت شمال و شمال غربي يعني به سمت كامياران راندیم و از آنجا40 كيلومتر به سمت غرب و شمال غرب حرکت کردیم. آخرهاي راه يک جاده مارپيچ بود که هر لحظه اتوبوس ما امکان داشت به ته دره پرت شود.در ته دره آب خروشانی به زحمت ديده می شود؛ سرانجام به روستای مبدا صعود به نام «يوزيدر» رسيديم.

يوزيدر محل پايگاه اصلی تيم فرانسوی بود. ما از تيم فرانسوی ياد گرفتيم که از زبان اشاره بايد استفاده کنيم. محلی را برای اردوی خود انتخاب و با شخصی که لبخندش از اين گوش تا آن گوشش بود، آشنا شديم. او خود را نماينده روستايي ها معرفی کرد؛ نامش «کريم» بود و رابط ما و روستایی ها شد.آدم مهربانی به نظر می رسيد؛ ما چند الاغ هر يک به مبلغ ٢ پوند انگليس- معادل سی تومان- اجاره کرديم . همه چيز عالی بود؛ به جز بيماری چند نفر که از همه شديدتر« استيو ولت» بود که از «کانال مانش» به بعد بيمار بود و ناچار شديم بر روی الاغ سوارش کنيم.

او کيسه پلاستيکی در دستی و دستمال کاغذی در دست ديگرش داشت و از قيافه الاغ می شد حدس زد كه اين بدبو ترين باری بوده که تا به حال حمل می کرد و در مورد بار خوش آيندش چه فکری می کند؛ حالت کمدی تر را می شد از قيافه آدمی ديد که هدايت الاغ را در دست داشت و با تبسمی بر لب طناب افسار را تا آخرين حد بلند گرفته بود.

در فاصله هزار متر از اردوگاه اول، اردوگاه پيشرفته خود را در نزديکی «غارکوروش کبير» در خط الراس آنتن در ارتفاع حدودا 2هزارر و900 متری از سطح دريا بر پا کرديم . اين همان اردوگاهی بود که قبلا فرانسوي ها از آن استفاده کردند؛ ما از روستاي«کانی هانيه» در طول مسير مقداری آب به کمپ آورده بوديم که پس از اتمام آن مجبور به جمع آوری برف و ذوب آن شديم. برفی که جمع مي شد با خاک و سنگ همراه بود که پس از ذوب شدن بسيار بدبو وقهوه ای رنگ بود وما را به استفراغ وا می داشت، هر کاری که مي کرديم مانند جوشاندن، تصفيه با قرص ضد عفونی و عبور از صافی دست ساز که با کاغذ توالت ساخته بوديم، بازهم بوی فاضلاب می داد.در روزهای بعد همه اعضاء مشکلات گوارشی بسيار پيدا کرده بودند و کسی نبود که اسهال شديد نگرفته باشد که البته کم آبی و گرمای زياد بر آلودگی آب بسيار موثر بود.

روز بعداز رسيدن به کمپ وارد غار کورش کبير(غارشاهو) شديم . چاه اول به ارتفاع ١١٥ متر و بعدی٦ متر و چاه سوم ٤٠ متر عمق داشتند؛ که سريع طی شد.٤٠٠ متر طناب، چندين دبه آب و مقدار زيادی لوازم فنی را با خود حمل می کرديم. پس از چاه سوم به جايی رسيديم که به شکل عجيبی خاک و سنگ با هم قاطی شده بود و بايد به صورت وحشتناکی از آن فرود می رفتيم اين چاه چهارم ١٦ متر عمق داشت، بعد از آن چاه بلند پنجم با ٨٦ متر انتظار مارا می کشيد و سپس يک فرود ٦ متری درچاه ششم که واقعا هيجان انگيز بود.

سپس به يک رشته طناب فرانسويها برخورديم و مارا نگران کرد که مبادا معنای آن اين باشد که اينجا پايان غار است و شايد هم تا اين قسمت پيمايش شده و اين يک علامت است برای ادامه کار؛ در هر صورت از اين طناب فرود رفته که عمق چاه هفتم، ٢٢ متر بود و اينجا در واقع انتهای غار بود و همه جا را گل و لای پوشانده بود؛ پس از استراحتی و خوردن غذايی با مشکلات زياد شروع به آزاد کردن خود از درون گل وصعود کردن نموديم.

«سالی» نامزدم در هنگام صعود اعلام کرد که يومارهايش عمل نمی کند و مدام ليز می خورد. دنده های يومار را گل ته غار و روی طناب پر کرده بود. يک لنگ يومار را به ته طناب بسته و خود را بالا كشيد تا يومارهای اصليش را پاک کند، دراين هنگام که من به قصد کمک به سالی صعود از چاه آخر را آغاز کردم،چراغ کاربيتم را از دست داده و به داخل چاه پرتاب شد که به دليل عجله برای کمک به سالی آن را رها کردم پس از حل شدن مشکل سالی،يومار من نيز شروع به ليز خوردن روی طناب کرد که من يومار يدکی نيز نداشتم و مجبور شدم چند متری را با دست صعود وبه طاقچه ای گلی خود را برسانم.

طاقچه ليز وکوچک بود، به سختی خود را نگه داشته بودم، يومارم آزاد و در حال پاک کردن بودم که چراغ يدک خاموش شد. خوشبختانه سالی خيلی فاصله نداشت و نور چراغش را برايم نگه داشت تا يومارهايم تميز شود. مدام يومارهای ما را گل چسبناکی پر می کرد و صيقلی می شد و هيچ در گيری با طنابی نداشت. شرايط سختی را در بازگشت پشت سر گذاشتيم و بيش از ١٦ ساعت رسيدنمان به دهانه غار طول کشيد. بارها رسيدن به بيرون برايمان يک آرزو می شد و جدا شدن از عمق اين غار غير ممکن می نمود.

«ديو» ،«پت» ، من و سالی از يومار استفاده مي کرديم، اما «تونی» استفاده نمی کرد به همين جهت او درگل ليز نمی خورد.به طور کلی وسيله کندی بود؛ سرانجام دهانه را ديديم. پس از خروج به محل کمپ در قله آنتن رفته با گل خشک شده داخل کيسه خواب ها خزيديم. ما غار کوروش کبير را تا عمق ٣٠٨ متری طی کرده و نا اميد باز می گشتيم، همگی بجز سالی مريض بوديم ودر اين شرايط بهترين کار رفتن به کمپ اصلی بود تا حال اعضا دوباره به حال عادی بازگردد، اما يک گروه از ما علاقمند بودند که همه چاه های منطقه راکه «جان فارسی» آدرس داده بود را بررسی کنند و همين کار را هم کردند،اما هيچ يک اميدوار کننده نبود.تصميم گرفتيم بعد از اينجا به «شيلانه» و« پلنگان» رفته، به جستجوی خود ادامه دهيم.يک دشت وسيع و خشک در قسمت غربی اردوگاه آنتن قرار داشت که حدود ٤٨٢٨ متر عرض داشت و جستجودرآن بسيار دشوار بود... .

تيم اعزامی انگليس پس از کاوش های بسيار در کوههای کرمانشاه که هر يک از اين غارها داستانی جالب و شگفت انگيز دارد و با وجود قابليت بالا در غارنوردی و پشتکار فراوان، بدون موفقيت شکستن رکورد غار پراو به کشورخود بازگشتند. در ادامه گزارش خود به غارهای کوهستان شاهو که دارای عميقترين چاه ايران به عمق ١٢٥ متر می باشد اشاره می کنند که در عمق ٣٠٨ متری به دليل نبود امکانات و زمان متوقف شدند و نيز غار کله افعی که امکان بالقوه فراوانی برای غار نوردی می باشد اشاره شده است.

در متن پايانی گزارش آمده است: آيا مي توان گفت که سفر غار نوردی ما يک موفقيت بوده است؟ در واقع بايد بگوييم که اين سفر يک تجربه شگفت انگيز بوده، ولی يک موفقيت!؟. اتوبوس ما در اداره گمرک کرمانشاه به علت خرابی جا گذاشته شد و به تهران رفته که با اتوبوس مرحله به مرحله به انگليس بازگرديم تا انتهای برنامه اتفاقات بسياری برايمان افتاد. مثلا وسايل دونفر از افراد تيم وقتی که شبی را در خياباﻧ ﻬای جنوب تهران خوابيده بودند دزديدند . سالی و من هم که در جاده های اطراف تهران منتظر ماشين بوديم کسی سوارمان نمی کرد و بعد از ساعت ها که يک دانشجوی ايرانی مارا سوار کرد برايمان توضيح داد که علامت اشاره با شست در ايران معنای بدی دارد و مانند علامت «وی» در جاده های انگليس است.

ما زماني که ايران را با اتوبوس ترک می کرديم از نارضايتی عمومی پنهانی که در سراسر ايران با رژيم شاه جريان داشت، چيزی دستگيرمان نشده بود. ولی کمتر از يک سال بعد از مراجعت ما به انگلستان، رژيم شاه سرنگون شد و ايران مرزهايش را به روی خارجی ها بست و قلل مرتفع، غارها و سنگ های آهکی در آرامش فرو رفتند.

اما من کنجکاو هستم بدانم تا چه اندازه زندگی مردم ناحيه کوهستانی شاهو که ما ديديم تغيير کرده است. آيا هنوز گله های گوسفند و بزها را در تابستان به چراگاه های مرتفع می برند و رهگذرها  گردو خاک آلود به همراه بار الاغ ها در گذر گاه های خشک عبور مي کنند؛ هنوز دعا نويسان دوره گرد با مشکی از دوغ که با نعنا معطر شده است از دور ظاهر می شود؟

حتما برای اين افراد زندگی به طور عادی جريان دارد ومسائل جهان نسبت به امور روزمره آﻧﻬا در درجه دوم اهميت قرار دارد. مي شد حدس زد که کريم و رفقايش وقتی در يک شب طولانی زمستان درکنار آتش هيزم دود آلود نشسته اند، تعداد زيادی جوک در مورد ماها می سازند؛ داستاﻧ ﻬايی از انگليسي های ديوانه ای که برای رفتن به ارتفاعات هزينه بسيار مي کردند و زحمت بی حد می کشيدند و بعد رسيدن به آنجا در دل غارها فرو می رفتند. آﻧﻬا از خود می پرسند که انگليسي ها دنبال چه بودند که اين قدر پايين می رفتند؛ بدون ترديد روزی ايران مجددا درهايش را بر روی حادثه جويان دنيای غرب می گشايد.

نویسنده: عیسی آذرگر

ویراستاری: هیئت تحریریه شاهوخبر

انتهای پیام/ف

Navayeabidar Telegram Channel


برچسب هـا :

;کامیاران شاهو اخبار کامیاران اخبار شهرهای کُردستان

نظرات بینندگان :

      اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت نوای آبیدر در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

-->